پلک

پلکـــی زده ام،نامه رسان آمده رفتــــــه...

پلک

پلکـــی زده ام،نامه رسان آمده رفتــــــه...

پلک

میگویند،آن "ساعت" که فرا رسد، خواهی دید: تمام مکثت در اینجا،نیم روزی بیش نبوده، که حتی کمتر.*
همه چیز شبیه یک خواب کوتاه نیمروزی، به پلک گشودنی تمام میشود!
...
اینجا را گذاشته ام "پلک" که مَتّه شوم روی اعصابم، که هِی هرروز یادم بیاید همۀ زندگی به قدر پلک بر هم زدنی بیش نیست ، که حواسم باشد در فاصلۀ بین دو پلک، چه دارم میکنم!
یادم بماند، پلک، سنگین شود اگر، باخته ام تمام بخت را...
................
*35 احقاف
____________________________________________
پــریــچــهــــــر



طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «شوخی» ثبت شده است

بله دیگر... کمتر مینویسم اینجا، حتی گاهی پاک فراموش میکنم که وبلاگی هم دارم، این یعنی سرم جای دیگری گرم است، اصلا احتمال هم دارد آن یک فقره تنبانم نیز دوتا شده باشد

حالا اگر موقع باز کردن پنل کاربری ام، سرویس بیان جواب بدهد : " چه عجب اومدی؟ باز نمیشه، برگرد پیش گوگل پلاس جونت ...". حق دارد خب!

یک سری از امکانات پنل مدیریتم از کار افتاده، آدرس آن یکی منزلمان در گوگل پلاس را خواستم در لینک بگذارم نشد پس در ادامه مطلب گذاشتم، هرچند هیچ جا خانه اول آدم نمیشود.

۱ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۵۲
پریچهـــــر

عالم محضر خداست، در محضر خدا عقد و ازدواج کنید!

..............

اعتراض: برگزاری مراسم، در محضر خدا رایگان است.

محضر

۴ نظر ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۲۱
پریچهـــــر

گول ظاهر بعضی ها را نخورید، همانا "گول ظاهر بعضی ها" در گلوی شما گیر کرده موجب خفگی تان میشود، همچنین مشاهدات، نشان داده آن گول هایی هم که موفق به خوردنشان میشوید،  مورداً پس از هضم و جذب به شکل غدّه های عقده وار  و عقده های غدّه وار درآمده و در نواحیِ حلقوم شما باعث بروز تورم و درد خواهد شد که در نهایت این هم به خفگی و حتّی مرگ شما می انجامد؛ پس آرام باشید و به جای خوردن گول ظاهر بعضی ها، چیزهای سالم تر بخورید.

۳ نظر ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۴
پریچهـــــر

بخورید و بیاشامید بلکه غیبت نکنید...

.

.

.

پیوست:

هروقت خواستید زبان کسی رو از کار بندازید فکّش رو به کار بگیرید (مثلا این روزا توسل به آجیل)

۸ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۳۴
پریچهـــــر

از کرامات ترم بالایی ها

..........................

یادم می آید روزی سر کلاس حقوق تجارت (یا شاید هم حقوق مدنی ، درست یادم نیست) ، رسیده بودیم به درس چِک، بَرات، سُفته.

استاد مشغول درس دادن بودند طبق روال، و همه هم سراپا گوش و چشم هاشان به دهان استاد دوخته طبق روال!!!

البته بجز دو نفر از دخترها که آخر کلاس نشسته بودند و به صورت متناوب صدای ریز خنده هایشان به گوش میرسید.

بلاخره صبر استاد تمام شد و با دلخوری و کمی خشم (خیلی کم)پرسید: اون آخر کلاس چخبره؟ شما دو نفر، چرا حواستان به درس نیست؟

و آن دو خانم که هیچ جوابی نداشتند سرشان را پایین انداختند و همچنان زیرزیرکی میخندیدند، استاد که دیگر کلافه شده بود رو کرد به یکی از آنها و پرسید: اسمتون؟ فامیلیتون چیه شما؟

او جواب داد: "براتی" هستم استاد.

با این کلمه صدای زمزمه و خنده های زیرلبی در کلاس پیچید؛ استاد هم که کم کم داشت کاسۀ صبرش لبریز میشد، از نفر کناریش پرسید: شما فامیلیتون چیه؟

- چِکی زاده هستم استاد.

و این بار صدای خنده با قوّت بیشتری در کلاس پیچید، استاد که دیگر از کوره در رفته بود با عصبانیت گفت: یعنی چی؟ مگه کلاس جای لودگیه؟ مگه من با شما شوخی دارم؟ اون میگه براتی ام، تو میگی چِکی زاده ام، حتماً این هم(اشاره به یکی از دانشجویان دیگر که دَمِ دست استاد بود) سُفته زاده هست دیگه؟

که در این لحظه آن دانشجوی محترم سوم که استاد قصد داشت به عنوان سیاهی لشکر از ایشان استفاده کند، جنبشی به تن مبارک داد و دهان گشود و افاضه فرمودکه : خیر استاد، من سفته زاده نیستم، سِفتی زاده هستم.

و ناگهان بمبی از خنده در کلاس منفجر شد، استاد هم که از شدت خشم از بالای پیشانی تا پائین گردن سرخ شده بود، خودکارش را زمین گذاشت و به علامت اعتراض و قهر از کلاس بیرون رفت.

هرچند غیرعادی مینمود اما حقیقت این بود که آن 3 دانشجوی بیچاره نام واقعیشان راگفته بودند و این ماجرا هیچ ربطی به موضوع درسمان یعنی چِک ، برات و سفته نداشت!

par

۸ نظر ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۸:۵۴
پریچهـــــر

برای سال جدید...

یکسال گذشت.........بیایید کارهای زشت گذشته را کناربگذاریم و کارهای زشت جدید یاد بگیریمزبان درازی

۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۱۴
پریچهـــــر

خدایا میشه امشب که خوابیدم صبح بیدار نشم؟.............ظهر بیدارشم ، خسته ام خیلی...

۱ نظر ۰۴ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۳۹
پریچهـــــر

یادش بخیر اونوقتا...

اینجا چند عکس یادگاری از روزای دانشجویی و خوابگاهمون گذاشتم تا هم برای دوستان تجدید خاطره بشه و هم  کسایی که مث من دلتنگ گذشته هاشونن با بنده همزاد پنداری کنند و کمی هم همدردی!

آلبوم رو در ادامه مطلب ببینید...

[به دلیل استقبال بینظر ازین پستِ وزین و درخواستهای مکرر دوستانِ فاضلِ بنده چند عکس دیگه هم اضافه شد(حالا اگه یه مطلب علمی میذاشتم باید اینجا مگس میپروندم!)]

۱۶ نظر ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۵۱
پریچهـــــر
آرام بگیر، خدا همین جاست


  • ابزار بدون تبلیغات